واقعیت، نقد و مسئولیت؛ کدام راه برای افغانستان؟

سیاسي
Typography
  • Smaller Small Medium Big Bigger
  • Default Helvetica Segoe Georgia Times


دوستان عزیز
پس از بحث‌ها و تبصره‌های اخیر پیرامون نوشته اخیر من، به نظرم اختلاف اصلی دیگر تنها بر سر یک حادثه، یک گروه یا یک اصطلاح نیست؛ بلکه بر سر روش دیدن واقعیت، شیوه تحلیل، معیار قضاوت و مهمتر از همه، راه خروج افغانستان از چرخه خشونت است.
به همین دلیل، ضرورتی نمیبینم بار دیگر وارد توضیح و دفاع از هر جمله نوشته‌های قبلی خود شوم. دیدگاه من درباره حوادث مورد بحث و ضرورت تحلیل بر مبنای اطلاعات و شواهد موجود، پیش از این به اندازه کافی توضیح داده شده است. آنچه اکنون اهمیت دارد، بررسی چند اصل است که در جریان این بحث بارها با یکدیگر خلط شده‌اند.
نخست باید پرسید، آیا ما برای همه پدیده‌ها یک معیار داریم یا معیارهای ما بر اساس علاقه و نفرت سیاسی تغییر میکنند؟
در همین بحث، از یک ‌سو «لویه‌ جرگه» نهادی قبیله‌ای و بدوی خوانده می ‌شود و از سوی دیگر، نبود همان لویه ‌جرگه به ‌عنوان یکی از دلایل اصلی برای نفی مشروعیت نظام کنونی مطرح میگردد.
اینجا یک پرسش ساده مطرح میشود: آیا لویه ‌جرگه از نظر شما نهادی معتبر برای کسب مشروعیت است یا پدیده‌ای قبیله ‌ای و بدوی؟
اگر معیار مشروعیت است، باید نقش و اعتبار آن را با استدلال بررسی کرد. اما اگر فاقد اعتبار است، نمیتوان نبود آن را به‌عنوان یکی از مهمترین دلایل علیه یک نظام به کار برد. نمیتوان یک نهاد را زمانی که با نتیجه دلخواه ما سازگار نیست بدوی و بی‌ ارزش دانست و زمانی که به سود استدلال ماست، آن را معیار مشروعیت قرار داد.
همین مسئله درباره قانون اساسی، سرود ملی، بیرق و دیگر مفاهیم ملی نیز صدق میکند. نمیتوان از یکسو از نبود یا تغییر آنها به‌ عنوان نشانه بحران و انحراف یاد کرد و از سوی دیگر اعلام نمود که افغانستان، افغانیت، استقلال، سرود ملی و بیرق ملی اساساً ارزش مفهومی خود را از دست داده ‌اند.
اگر این مفاهیم دارای ارزش ‌اند و ما صادقانه به آن ارزش‌ها باور داریم، باید درباره حفظ، اصلاح و تعریف فراگیرتر آنها گفتگو شود. و اگر به ‌طور کامل فاقد ارزش ‌اند، نمیتوان در بخش دیگری از استدلال، از آنها به‌عنوان معیار سنجش استفاده کرد. مشکل در چنین بحثی کمبود اطلاعات نیست؛ مشکل، نداشتن معیار ثابت و تناقض در استدلال است.
در همین زمینه، فهرست کردن صدها سال تاریخ افغانستان و نام بردن از اینکه کدام شاه، امیر یا مدعی قدرت، چه کسی را کشته یا از قدرت برکنار کرده است، به خودی خود پاسخ یک بحث مشخص نیست.
هیچکس منکر آن نیست که تاریخ افغانستان، مانند تاریخ بسیاری از کشورهای جهان و منطقه، آکنده از جنگ قدرت، قتل، شورش، کودتا، رقابت‌های خانوادگی و مداخلات خارجی بوده است. همچنین میتوان درباره جنایت‌ها و خشونت‌های گروه‌های مختلف در دهه‌های گذشته فهرست‌های طولانی تهیه کرد. اما پرسش این است که فهرست کردن این همه نام و حادثه چه ارتباط مستقیم و منطقی با موضوع مورد بحث امروز دارد؟
از سوی دیگر، در بررسی تاریخ و مسئولیت سیاسی نیز باید میان مسئولیت فردی و مسئولیت جمعی تفاوت قایل شد. نمیتوان قدرت و اختیار یک فرد، خاندان یا گروه سیاسی را هنگام حکومتداری به رسمیت شناخت، اما هنگام پاسخگویی، مسئولیت تصمیم‌های آنان را به یک قوم یا جامعه بزرگ‌تر تعمیم داد. مسئولیت باید بر اساس قدرت، تصمیم و عملکرد افراد و ساختارهای مسئول سنجیده شود، نه صرفاً بر اساس تعلق قومی. در غیر آن، جامعه به جای عدالت و پاسخگویی، وارد چرخه‌ای از سرزنش جمعی، بدبینی و انتقام خواهد شد.
انباشت اطلاعات تاریخی ممکن است احساسات و داوری‌های پیشینی را تقویت کند، اما هرگز جای استدلال را نمیگیرد. تاریخ زمانی به فهم امروز کمک میکند که بتوانیم میان یک رویداد تاریخی و نتیجه‌ای که از آن میگیریم، رابطه‌ای منطقی برقرار کنیم. در غیر آن، ممکن است صدها نام و تاریخ ذکر شود، اما پرسش اصلی همچنان بی ‌پاسخ بماند.
شما بارها از «علم»، «منطق» و «استناد» سخن میگویید؛ اما علم و منطق تنها در استفاده از واژه‌های علمی «هوموسائپنس» یا به ‌کار بردن اصطلاحات تخصصی خلاصه نمشیود. روش علمی پیش از هر چیز یعنی: یک ادعا را دقیق تعریف کنیم، برای آن شواهد متناسب بیاوریم، میان علت و نتیجه رابطه منطقی برقرار کنیم و در برابر شواهد مخالف، امکان تجدیدنظر داشته باشیم.
به ‌کار بردن اصطلاحات علمی، به ‌تنهایی یک استدلال را علمی نمی‌ سازد؛ همانگونه که فهرست کردن رویدادهای تاریخی، به ‌تنهایی به معنای استدلال تاریخی نیست.
یکی از نکات مهم دیگری که در این بحث مطرح شده، تفاوت میان «واقعیت سیاسی» و «ظرفیت مطلوب حکومت ‌داری» است. این تفکیک، به نظر من، کاملاً درست و ضروری است.
اینکه یک گروه یا حکومت امروز در افغانستان قدرت عملی در اختیار دارد، یک واقعیت سیاسی و اجتماعی است. اما اینکه همان گروه تا چه اندازه دارای ظرفیت حکومتداری بر اساس معیارهای عدالت، پاسخگویی، آموزش، رفاه، مشارکت سیاسی، حقوق شهروندی، حاکمیت قانون و روابط سالم با جهان است، موضوعی کاملاً جداگانه و قابل ارزیابی و نقد است.
شناخت واقعیت موجود به معنای تأیید آن نیست. همانگونه که نقد یک حکومت به معنای انکار واقعیت وجودی و سیاسی آن نیست. این دو را نباید با هم خلط کرد.
یک تحلیل جدی باید واقعیت را همانگونه که هست بشناسد، بدون آنکه الزاماً آن را مطلوب یا مشروع بداند. سپس باید آن را بر اساس تأثیرش بر زندگی مردم و معیارهای حکومتداری ارزیابی کند. پس از آن باید پرسید که چگونه میتوان وضعیت را اصلاح یا تغییر داد.
اینجا به نکته دیگری میرسیم که در برخی تبصره‌ها مطرح شده است: «صرف اینکه چیزی واقعیت است، نمیتوان با آن کنار آمد.» این سخن در اصل درست است. هیچکس نگفته است که هر واقعیتی، فقط به دلیل اینکه وجود دارد، باید پذیرفته، ستایش یا تطهیر شود. اما باز هم باید میان چند مرحله تفاوت قایل شد: شناخت واقعیت، داوری درباره واقعیت و انتخاب راه برخورد با واقعیت. یک حکومت ممکن است واقعاً وجود داشته باشد، اما از نظر اخلاقی، سیاسی یا حقوقی مورد انتقاد شدید قرار گیرد. شناخت وجود آن حکومت، تطهیر آن نیست.
مثال حکومت هیتلر نیز دقیقاً همین را نشان میدهد. هیچ تاریخ ‌نگار یا پژوهشگری به دلیل اینکه حکومت نازی را یک واقعیت تاریخی می ‌شناسد، متهم به حمایت از نازیسم نمیشود. برعکس، برای نقد و مقابله با یک پدیده، نخست باید آن را درست شناخت: چگونه به وجود آمد، چرا قدرت گرفت، چگونه قدرت را حفظ کرد، چه تأثیری بر جامعه گذاشت و چه راه‌هایی برای جلوگیری از تکرار آن وجود دارد. شناخت بیماری به معنای دوست داشتن بیماری نیست؛ اما بدون شناخت بیماری نیز درمان ممکن نیست. از همین رو، اگر کسی بگوید حاکمیت کنونی افغانستان یک واقعیت سیاسی موجود است، نمیتوان تنها بر اساس همین جمله نتیجه گرفت که او خواهان اطاعت از آن، تطهیر آن یا متعلق به آن است.
این نوع داوری، بحث را از نقد استدلال به اتهام ‌زنی درباره نیت اشخاص منتقل میکند. و در چنین فضایی، دیگر تحلیل ممکن نیست. هرکس با من موافق باشد آگاه است و هرکس واقعیت را متفاوت ببیند، متهم به تعلق خاطر به دشمن میشود.
از شیوه بحث و به ‌ویژه استفاده از تعبیرهای توهین‌آمیز درباره یک ملیت مشخص، این برداشت را نیز میتوان داشت که گاهی هدف از چنین زبان تحریک‌آمیزی، کشاندن طرف مقابل به واکنشی مشابه و انتقال بحث از میدان استدلال به لجنزار تعصبات قومی است. من آگاهانه وارد این بازی نمیشوم.
من افغانستان را متعلق به همه ساکنان این سرزمین میدانم و برای هیچ قوم، زبان، منطقه یا گروهی حق کمتر یا بیشتر از دیگری قایل نیستم. آرزوی من سعادت، امنیت، عدالت و خوشبختی یکسان برای همه مردم افغانستان است.
از همین رو، توهین به یک ملیت را نه پاسخ توهین میدانم و نه راهی برای حل اختلافات. اگر کسی انتظار دارد با تحریک احساسات قومی، مرا به واکنشی متقابل وادارد، این انتظار برآورده نخواهد شد؛ زیرا هیچ اختلاف سیاسی یا فکری نمیتواند مرا وادار کند که از اصل احترام به همه مردم این سرزمین دست بکشم.
اما پرسش مهمتر هنوز باقی است: اگر پس از شناخت واقعیت موجود و نقد جدی آن، به این نتیجه رسیدیم که وضعیت مطلوب نیست، راه عملی خروج از آن چیست؟
این شاید مهمترین پرسشی باشد که در تمام این بحث‌ها باید پاسخ داده شود.
اگر راه اصلاح، گفتگو، فشار سیاسی و مدنی، افزایش آگاهی، ایجاد نهادهای پاسخگو، مشارکت گسترده‌تر، قانون ‌گرایی و ساختن یک بدیل ملی است، باید درباره چگونگی تحقق آن بحث کنیم. اما اگر همه این راه‌ها رد میشوند، باید روشن گفت راه دیگر چیست. آیا راه، جنگ است؟ آیا راه، قیام مسلحانه است؟ اگر چنین است، چه کسی باید بجنگد؟ چه کسی کشته خواهد شد؟ چه کسی خانه، زمین، فرزند و آینده خود را از دست خواهد داد؟ و چه کسی هزینه جنگ را خواهد پرداخت؟
اینجاست که مسئله مسئولیت اخلاقی کسانی که درباره افغانستان سخن میگویند اهمیت پیدا می‌کند.
بسیاری از ما، از جمله خود من، در بیرون از افغانستان زندگی میکنیم. ما و خانواده‌های ما در مقایسه با مردم داخل افغانستان از امنیت و امکانات بیشتری برخوردار هستیم. فرزندان ما هر روز با احتمال انفجار، جنگ، آوارگی و انتقام زندگی نمیکنند.
این به معنای آن نیست که افغان‌های خارج از کشور حق سخن گفتن درباره وطن خود را ندارند. برعکس، همه حق دارند درباره آینده سرزمین خود نظر داشته باشند. اما همین فاصله از میدان واقعی جنگ، مسئولیت ما را در انتخاب سخن و تبلیغ بیشتر میکند.
آسان است که انسان از یک محیط امن، با زبان تند و زشت درباره جنگ، سرنگونی، دشمنی و تقابل سخن بگوید. اما اگر این سخنان به شعله ‌ور شدن خشونت کمک کند، هزینه آن را غالباً نه نویسنده و نه خانواده او، بلکه مردم فقیر و بی ‌دفاع داخل افغانستان خواهند پرداخت.
دهقان، کارگر، دکاندار، متعلم، محصل، مادر و جوانی که توان فرار ندارد، بار دیگر قربانی میشوند؛ همان مردمی که در دهه‌های گذشته بیشترین هزینه جنگ‌هایی را پرداخته ‌اند که تصمیم درباره بسیاری از آنها در جای دیگری گرفته شده است.
از همین رو، هرکس حق دارد روش تحلیل متوازن، گفتگو یا تلاش برای جلوگیری از گسترش خشونت را ناکافی بداند؛ اما اگر آن را رد میکند، باید بدیل خود را نیز روشن و مسئولانه ارائه کند. نمیتوان فقط گفت همه چیز سیاه است، همه چیز نابود شده و هیچ راهی جز نفی کامل وضعیت موجود وجود ندارد، اما در مورد اینکه پس از این نفی چه باید کرد، سکوت نمود. نفی، برنامه و مرام نیست. خشم، راه ‌حل نیست. فهرست کردن جنایت‌های تاریخی نیز نقشه راه آینده نیست.
اگر کسی با نظام موجود مخالف است، حق دارد مخالفت کند. اگر آن را ناکارآمد، سرکوبگر یا مخالف معیارهای حکومتداری قرن بیست ‌ویکم میداند، حق دارد آن را با شواهد و استدلال نقد کند. اما مردم نیز حق دارند بپرسند: پس راه شما چیست؟
اگر جنگ نیست، چگونه تغییر ایجاد میشود؟ اگر گفتگو را رد میکنید، چه سازوکار دیگری پیشنهاد می‌کنید؟ اگر قانون اساسی را مهم میدانید، چگونه باید زمینه بازگشت یا ایجاد یک نظم قانونی جدید فراهم شود؟
اگر مشارکت سیاسی را ضروری می‌دانید، چگونه باید آن را به وجود آورد؟
اگر عدالت می‌خواهید، چگونه میتوان به آن رسید، بدون آنکه جامعه بار دیگر به انتقام و کشتار کشیده شود؟
و اگر واقعاً از مفاهیم ملی سخن میگویید، چه چارچوب مشترکی را برای همه اقوام و شهروندان افغانستان پیشنهاد می‌کنید؟
اینها پرسش‌هایی‌ اند که هر اندیشه سیاسی مسئول باید به آنها پاسخ دهد. در اینجا نکته ‌ای وجود دارد که نباید فراموش شود: انسان میتواند خود و خانواده‌اش را از جنگ دور نگه دارد، در امنیت زندگی کند و در عین حال، در گفتار خود چنان فضای نفرت، تقابل و دشمنی را تشدید کند که دیگران را به سوی جنگ سوق دهد.
من درباره نیت شخص خاصی حکم صادر نمیکنم، اما یک اصل اخلاقی را مطرح می‌کنم: هرکس که زبان جنگ را ترویج میکند، باید مسئولیت پیامدهای انسانی آن را نیز بپذیرد. اگر نتیجه عملی یک سخن، تشدید نفرت قومی، تحریک جوانان به خشونت و شعله‌ ور شدن جنگ باشد، نمیتوان گفت گوینده هیچ مسئولیتی ندارد.
به ‌ویژه ما که بیرون از میدان جنگ زندگی میکنیم، باید پیش از هر سخن از خود بپرسیم: اگر حاصل عملی این گفتار جنگ باشد، چه کسانی خواهند مرد؟
آیا فرزندان ما؟
آیا خانواده‌های ما؟
یا باز هم جوانان فقیر افغانستان که نه راهی برای خروج دارند و نه نقشی در تصمیم ‌گیری‌های بزرگ؟
اگر ما خود حاضر نیستیم خانواده و فرزندانمان را در راهی قرار دهیم که در سخن دیگران را به سوی آن تشویق میکنیم، باید دست ‌کم در شعله ‌ور ساختن آن راه با احتیاط و مسئولیت بیشتری رفتار کنیم. این به معنای دعوت به سکوت یا تسلیم نیست. مخالفت با جنگ، تأیید وضع موجود نیست. تلاش برای گفتگو، اطاعت نیست. شناخت واقعیت، تطهیر آن نیست. نقد یک حکومت نیز به معنای نادیده گرفتن تمام واقعیت‌های سیاسی و اجتماعی نیست. همانگونه که مخالفت با یک گروه نباید ما را به تحریف واقعیت وادارد، مخالفت با جنگ نیز نباید به‌عنوان وابستگی یا تسلیم تعبیر شود.
به باور من، افغانستان امروز بیش از هر چیز به این چهار مرحله نیاز دارد:
واقعیت را درست بشناسیم؛ آن را با معیارهای روشن نقد و ارزیابی کنیم؛ بدیل و راه اصلاح عملی ارائه دهیم؛ و پیش از دعوت دیگران به هر راهی، هزینه انسانی آن را نیز در نظر بگیریم.
نه حجم اطلاعات تاریخی، نه تعداد نام‌های بزرگان و شاهان، نه شدت زبان، نه اتهام‌ زنی به نیت اشخاص و نه به‌ کار بردن اصطلاحات علمی، هیچ‌ یک به ‌تنهایی نشانه قوت و علمی بودن یک استدلال نیست. قوت واقعی یک استدلال در این است که معیارهایش ثابت باشد، میان شواهد و نتیجه رابطه منطقی برقرار کند، تناقض‌های خود را ببیند و در برابر اطلاعات تازه توان تجدیدنظر داشته باشد.
افغانستان تنها با شناخت واقعیت نجات نمییابد، اما بدون شناخت واقعیت نیز نجات نخواهد یافت. تنها با نقد حکومت نجات نمییابد، اما بدون نقد نیز اصلاح نخواهد شد.
و مهمتر از همه، مردم افغانستان تنها با نفی وضع موجود به آینده بهتر نمیرسند؛ باید برای رسیدن به آن آینده، راهی عملی، مسئولانه و کم‌ هزینه پیدا کنیم.
پرسش اساسی در پایان این است: پس از شناخت و نقد، چه راهی پیش پای مردم می‌گذاریم؟
راهی که آنان را به زندگی، امنیت، عدالت و رفاه نزدیکتر کند، یا راهی که بار دیگر جوانان افغانستان را به میدان جنگ بفرستد؟
به باور من، هر اندیشه‌ای که فقط در تشخیص درد مهارت دارد اما برای درمان آن راهی جز نفرت و خشونت باقی نمیگذارد، هنوز پاسخ کاملی به رنج افغانستان نداده است. چنین رویکردی نه ‌تنها ممکن است بر رنج‌های مردم بیفزاید، بلکه میتواند همان روزنه‌های محدود زندگی و تنفس را نیز تنګتر سازد و با تحریک خشونت‌های تازه، سرنوشت میلیون‌ها انسان را در معرض خطر قرار دهد. این مسئولیتی است که باید پیش از هر سخن و هر دعوتی به تقابل، عمیقاً درباره آن اندیشید.
افغانستان به نقد نیاز دارد، اما نقدی که راه بگشاید؛ به مخالفت نیاز دارد، اما مخالفتی که مسئولیت ‌پذیر باشد؛ و بیش از همه، به راهی نیاز دارد که مردمش را بار دیگر قربانی جنگ‌هایی نسازد که دیگران از دور درباره آن سخن میگویند.