در سالهای اخیر، فرید مزدک در شماری از مصاحبهها و نوشتههای فیسبوکی خود تحولات سالهای پایانی جمهوری افغانستان و حزب وطن را با تأکید بیشتری بر مسئله هویت، قوم، زبان و ساختار تاریخی دولت افغانستان توضیح میدهد. در یکی از روایتهای او، سیاستهای داکتر نجیب الله پس از رسیدن به رهبری حزب، به نوعی ادامه سیاستهای عبدالرحمان خان و نادرخان تعبیر شده است.
این ادعا نیازمند بررسی تاریخی است؛ زیرا اگر حوادث را بر اساس اسناد و مواضع همان زمان دنبال کنیم، تصویری متفاوت و پیچیده تر به دست میآید.
مسئله اصلی این نیست که آیا در افغانستانِ آن دوره اختلافات قومی وجود داشت یا خیر. بدون تردید مسئله قوم، زبان و منطقه در ذهن برخی افراد از جمله فرید مزک وجود داشت و در سالهای پایانی حکومت نیز به شدت سیاسی شد. پرسش اصلی این است که آیا این مسئله در سالهای نخست رهبری نجیب الله محور سیاست حکومت و حزب بود، یا اینکه پس از تغییر شرایط بینالمللی و فروپاشی سیاسی، به یکی از محورهای اصلی صف بندیها تبدیل شد و سپس در روایتهای بعدی برای توضیح گذشته برجسته تر گردید؟
پلینوم هجدهم؛ یک نکته که نباید تحریف شود
پلینوم هجدهم کمیته مرکزی ح د خ ا به دلیل اختلافات قومی، زبانی و هویتی برگزار نشد. مسئله مورد بحث این است که مزدک در بازخوانیهای ، سیاست نجیب الله پس از تصاحب رهبری حزب را به سنت سیاسی عبدالرحمان خان و نادرخان نزدیک و همسان سازی میکند.
لازم است برای ارزیابی این ادعا به فضای سیاسی سالهای پس از پلینوم هجدهم مراجعه کرد.
نجیبالله در شرایطی به رهبری رسید که افغانستان در جنگ بود، شوروی در حال تغییر سیاست خود بود و حکومت به یک راه سیاسی برای پایان جنگ نیاز داشت. بنابراین، سیاست اصلی حکومت در سالهای بعد نه حذف یا کنار گذاشتن مصالحه، بلکه برعکس، گسترش مصالحه ملی و جست وجوی راهی برای پایان جنگ بود.
حتی خود مزدک در یک مصاحبه بعدی تصریح کرده است که مصالحه ملی «آخرین کوشش برای بقا» و راهی برای رسیدن به صلح بود و بدون همکاری مجاهدین و حامیان آنان، عملی شدن آن دشوار بود.
پس نمیتوان سیاست عمومی دوره نجیبالله را از ابتدا سیاستی مخالف مصالحه و مبتنی بر الگوی حکومتهای عبدالرحمان خان و نادرخان معرفی کرد.
البته این به معنای نیست که اختلاف در داخل حزب و حکومت وجود نداشت.
در میان رهبران حزب درباره شیوه اجرای مصالحه، رابطه با مجاهدین، ساختار قدرت، نقش حزب، رابطه با شوروی و آینده نظام سیاسی اختلاف وجود داشت. برخی از نزدیکان رهبر پیشین ببرک کارمل نیز از تغییرات جدید ناراضی بودند و نسبت به بخشی از سیاستهای نجیب الله عدم موافقت خود را نشان میدادند. اما باید میان اختلاف درباره چگونگی اجرای مصالحه و رد اصل مصالحه تفاوت گذاشت.
حتی روایت خود مزدک نیز نشان میدهد که مصالحه ملی در آن مقطع یک ضرورت سیاسی شناخته می شد. در نتیجه، نمیتوان صرفاً بر اساس اختلافات درون رهبری نتیجه گرفت که حزب وطن از همان ابتدا در برابر مصالحه ملی قرار گرفته بود. در واقع، تا زمانی که ساختار بینالمللی پیرامون افغانستان دچار تغییر اساسی نشده بود، مسئله اصلی برای بخش بزرگی از رهبری حزب، یافتن راهی برای اجرای سیاست مصالحه بود.
نقطه عطف واقعی تغییر در سیاست مسکو است. تحول اساسی زمانی رخ داد که خود مسکو تغییر مسیر داد.
در سال ۱۹۹۱، رهبری شوروی و سپس روسیه سیاست قبلی خود در قبال حکومت نجیبالله را تغییر داد. در نوامبر همان سال، هیأتی از مجاهدین به رهبری برهانالدین ربانی به مسکو رفت و با مقامهای شوروی و روسیه مذاکره کرد. در اعلامیه مشترک منتشرشده پس از این مذاکرات، موضوع حکومت انتقالی و پایان جنگ مطرح شده بود. گزارشهای تاریخی نیز نشان میدهند که مسکو در اواخر ۱۹۹۱ تصمیم گرفت حمایت نظامی و کمک رسانی خود به حکومت نجیب الله را متوقف کند؛ این تصمیم در اوایل ۱۹۹۲ اثر عملی پیدا کرد.
تغییر سیاست مسکو، شرایطی را ایجاد کرد که بخشی از نیروهای سیاسی و نظامی داخل حکومت به جای تکیه بر یک روند مشترک و سازمان یافته تحت نظارت ملل متحد، به فکر یافتن راههای جداگانه برای حفظ موقعیت خود افتادند.
از این رو دور از واقعیت است که این روند را صرفاً با مسئله قومی توضیح داد. عامل اصلی در این مرحله، فروپاشی انسجام سیاسی و تغییر محیط بینالمللی بود؛ اما در ادامه، صف بندیهای قومی و منطقهای نیز با سرعت بیشتری وارد معادله شدند.
در اوایل ۱۹۹۲، سازمان ملل برای انتقال قدرت در افغانستان طرحی را دنبال می کرد که هدف آن ایجاد یک مرجع انتقالی و تشکیل حکومت موقت از طریق یک روند سیاسی بود.
نجیب الله نیز در ۱۸ مارچ ۱۹۹۲ پذیرفت که پس از ایجاد یک مرجع انتقالی، از قدرت کنار برود. سازمان ملل تلاش داشت انتقال قدرت به شکلی صورت گیرد که از ورود نیروهای مسلح مجاهدین به کابل و جنگ بر سر پایتخت جلوګیری شود. اما این روند در میدان سیاسی و نظامی با سرعت از هم گسیخت.
ژنرال دوستم از حکومت جدا شد و با نیروهای جمعیت و حزب وحدت ائتلاف کرد. مزارشریف سقوط کرد. نیروهای مسعود به سوی کابل حرکت کردند و در داخل دستگاه دولتی نیز صف آرايی به نفع این ایتلاف صورت ګرفت.
از اینجا به بعد، مسئله دیگر «مصالحه ملی» نبود؛ بلکه مسئله این بود که چه کسی و با چه نیرویی قدرت را تحویل بګیرد. در اینجا نقش خود فرید مزدک نیز اهمیت خاص دارد. به اساس چشم دید های ما و گزارش همان زمان واشنگتن پست در ۱۸ اپریل ۱۹۹۲ میگوید که پس از کنار رفتن نجیب الله، جناحی در کابل به رهبری فرید مزدک در تلاش بود راهی برای ورود احمدشاه مسعود به کابل پیدا کند. در همان گزارش، سقوط مزارشریف به عنوان الگویی برای انتقال قدرت مورد توجه قرار گرفته بود. روز بعد نیز واشنگتن پست گزارش داده بود که مذاکرات با مسعود با هدف دستیابی به تفاهم و جلوگیری از جنگ در کابل انجام می شد، در حالی که سازمان ملل همچنان در پی ایجاد یک حکومت انتقالی بود.
هم زمان با فروپاشی دولت، صف بندیهای سیاسی نیز بیش از گذشته با هویتهای قومی و منطقهای پیوند خورد.
گزارش هیومن رایتس واچ از آن دوره نشان می دهد که بسیاری از نیروهای پشتون، به حکمتیار نزدیک شدند؛ شمار قابل توجهی از افسران تاجیک، که بسیاری از آنان سابقه پرچمی داشتند، به مسعود پیوستند و نیروهای ازبک و ترکمن نیز در محور دوستم قرار گرفتند.
پژوهش بارنت روبین نیز فروپاشی حزب وطن را با شکافهای قومی و پیوستن جناح های مختلف حزب به نیروهای هم تبار مجاهدین مرتبط میداند.
اما یک تفاوت اساسی وجود دارد اینکه عنصر قومی در فروپاشی نهایی نقش پیدا کرد، با این ادعا که سیاست قومی علت اصلی اختلافات بعد از پلینوم هجدهم بود، یکی نیست.
اتفاقاً شواهد تاریخی نشان می دهد که در سالهای آخر، قومیت به تدریج با بحران قدرت، فروپاشی ساختار حزبی و رقابت نظامی درهم آمیخت.
مزدک در اظهارات بعدي خود بیش از گذشته بر تنوع هویتی، فرهنگی و قومی افغانستان تأکید میکند.
اگر سیاست نجیب الله از همان ابتدا بر الگوی عبدالرحمان خان و نادرخان استوار بود، چگونه باید سیاست گسترده مصالحه ملی، تغییر قانون اساسی، تلاش برای مشارکت نیروهای مختلف سیاسی و تلاش برای رسیدن به یک توافق سیاسی با مخالفان را توضیح داد؟
و اگر اختلاف اصلی در سالهای پایانی بر سر مسئله قومی و زبانی بود، چرا تغییر اساسی در صف بندیها درست در دورهای رخ داد که مسکو سیاست خود را تغییر داد، کمکهای خود را قطع کرد، با مجاهدین وارد مذاکره شد و روند انتقال قدرت تحت نظارت ملل متحد با بحران مواجه شد؟
این پرسشها به این معنا نیست که مسئله قومی در آن زمان وجود نداشت. بلکه نشان می دهد که این موضعیګیری ها رابطه مستقیم به این تحولات دارد.
کاملا روشن است که بحران سیاسی و نظامی از همان ابتدا وجود داشت. به همین علت سیاست مصالحه ملی مطرح و دنبال شد. بعد محیط بین المللی تغییر کرد. وحمایت مسکو از حکومت قطع شد. در مرحله بعدی، ساختارهای داخلی شروع به فروپاشی کردند. و در مرحله نهایی، صف بندیهای قومی، منطقهای و نظامی به شکل آشکار در تعیین سرنوشت قدرت دخالت کردند.
این ترتیب زمانی با تبدیل کردن همه این تحولات به یک «مناقشه قومی از ابتدا» تفاوت اساسی دارد.
از نگاه تاریخی، میتوان میان سه دوره تفاوت گذاشت: دوره نخست: پلینوم هجدهم و آغاز رهبری نجیبالله. مسئله اصلی، بحران جنگ، تغییر رهبری، خروج شوروی و یافتن راه سیاسی برای پایان جنگ بود. شواهد موجود اجازه نمی دهد این مرحله را صرفاً بر اساس منازعه قومی توضیح دهیم.
دوره دوم: اجرای مصالحه ملی. در این دوره اختلافات درونی وجود داشت، اما اصل ضرورت مصالحه و پایان جنگ در سیاست رسمی حکومت جایگاه مرکزی داشت. حتی مزدک سالها بعد نیز مصالحه را آخرین تلاش برای بقا و صلح توصیف کرده است.
دوره سوم: تغییر سیاست مسکو و فروپاشی حکومت در ۱۹۹۱–۱۹۹۲. در این مرحله، وضعیت کاملاً تغییر کرد. تماس مسکو با مجاهدین، توقف حمایت از نجیب الله، تشدید شکاف های درونی، حرکت نیروهای مسلح به سوی کابل و شکست روند انتقال قدرت سازمان ملل، زمینه را برای معاملات و ائتلاف های جداگانه فراهم کرد. در همین مرحله، عامل قومی و منطقهای نیز به صورت آشکارتری وارد معادله شد.
از این منظر، می توان گفت که یکی از نقاط اساسی اختلاف میان روایت رسمی یا حزبی از آن دوره و روایت بعدی مزدک، در تفسیر علت و معلول نهفته است.
روایت بعدی می تواند سیاست نجیب الله را در چارچوب یک مسئله تاریخیِ قومی و هویتی بازتعریف کند؛ اما اسناد مربوط به همان دوره نشان میدهند که در فاصله میان پلینوم هجدهم تا سقوط حکومت، عوامل دیگری ــ به ویژه جنگ، مصالحه ملی، سیاست شوروی/روسیه، مداخلات خارجی، فروپاشی انسجام حزب و رقابت بر سر انتقال قدرت ، نقش تعیین کنندهای داشتند.
و در مورد شخص مزدک نیز باید دو مرحله را از هم جدا کرد: مزدکِ عضو رهبری حزب وطن در دوران مصالحه ملی، و مزدکِ پس از اپریل ۱۹۹۲ که از عضویت حزبی فاصله گرفت و در گفتمان سیاسی بعدی خود بر مسئله هویت و تنوع قومی تأکید بیشتری کرد. او خود گفته است که از اپریل ۱۹۹۲ دیگر عضو هیچ حزب و سازمانی نبوده است.
بنابراین، برای فهم تاریخی این دوره، بهتر است به جای آنکه همه اختلافات را از آغاز «قومی» بنامیم، بپرسیم:
در چه زمانی اختلاف سیاسی به اختلاف هویتی تبدیل شد؟ چه عواملی این تغییر را به وجود آورد؟ و آیا بازخوانی هویتیِ سالهای بعد، توضیحی برای وقایع ۱۹۹۲ است یا بخشی از بازسازی سیاسی آن وقایع؟
پاسخ به این پرسشها تنها با مقایسه هم زمانِ اسناد حزب، مواضع سازمان ملل، سیاست مسکو، گزارشهای اپریل ۱۹۹۲ و مصاحبه های بعدی خود مزدک ممکن است. Se mindre