زلمی نصرت
دنمارک
کسی، ده سالِ تمام، بر بستر بیماری با مرگ و زندگی کشتی گرفت.
نه کلامی، نه سلامی؛ نه نشانی، نه اثری، نه نظری، نه خبری.
انگاه مرده بود؛ فقط هنوز دفنش نکرده بودند.
آن زمان که هنوز راه میرفت، راست نمیرفت.
گاه به چپ، گاه به راست.
بیتعادل، بیجهت، سرتنبه و یکدنده.
اگر قلم به دست داشت یا تفنگ، کسی نمیفهمید چه در سر دارد.
اما همینکه مُرد، ناگهان همه شاعر شدند:
نوحهسرا، مقالهنویس، ستایشگر.
یکی گفت: «ستارهای خاموش شد.»
دیگری نوشت: «دانشمندی بیبدیل از میان ما رفت.»
و آن یکی فریاد زد: «گوهر ناب و ناف زمین را از دست دادیم!»
سؤال سادهای دارم:
اگر چنین بود، چرا زمانی که هنوز نفس میکشید،
کسی سراغی از او نمیگرفت؟
این را نه از سر طعنه میپرسم، نه بیاحترامی.
تنها یک پرسش صادقانه است.
چرا تا زنده بود، فراموش شد،
و چون مُرد، شد:
«شخصیتی والا، عالمی بزرگ، اندیشمندی بیهمتا،
یکی از نوادر روزگار و تاریخ».
راستی، دلمان کی میسوزد؟
وقتی هنوز وقت هست؟
یا وقتی همه چیز تمام شد.؟
ما چنین زندگی داریم، نازنین ها.
تجلیل دیر هنګام
Typography
- Smaller Small Medium Big Bigger
- Default Helvetica Segoe Georgia Times
- Reading Mode