زلمی نصرت

بدترین و بهترین، درست و نادرست، مفاهیمی نسبی ‌اند نه مطلق؛ همان‌ گونه که حقیقت را نمی‌ توان در انحصار یک دیدگاه یا یک اظهار نظر دانست.

یکی از چهره ‌های کلیدی «ائتلاف هم ‌صدایی‌ ها» توافق ‌نامهٔ دوحه را یکی از بدترین توافقات تاریخ معاصر افغانستان ارزیابی کرده است؛ آن ‌هم پس از چهار سال.

این در حالی‌ است که همین فرد، در زمانی که روند توافقات دوحه باید زیر نظر او پیش می ‌رفت، نقش مستقیم و تعیین ‌کننده داشت.

این جناب گویا فراموش کرده است که زمینه ‌ساز چنین توافقات «بدتر» چه کسانی بودند؛ از جمله همان کسی که مسئول اصلی امضای توافقات استراتژیک و امنیتی با آمریکا بود و عملاً زمین و فضای افغانستان را زیر پای آمریکا قلبه کرد.

علاوه بر این، از دید من بدترین و پست ‌ترین توافق در تاریخ معاصر افغانستان، توافقات بن بود؛ توافقی که به بهای اشغال و چور افغانستان تمام شد.

تمام این وضعیت، نتیجهٔ اعمال کسانی بود که دالر هاي آمریکایی آن‌ها را کر و کور، شل و شت ساخته بود.

حتا بسیاری از آگاهان آمریکایی بعدها اذعان کردند که تزریق شتاب ‌زدهٔ دالر به افغانستان، سبب شکست پروژهٔ بازسازی و دموکراسی آمریکا شد و در نهایت، زمینهٔ شکست ناتو و خود آمریکا را در افغانستان فراهم کرد.

بدترین و سیاه‌ ترین برگ‌های تاریخ معاصر افغانستان را فراریان فاسد جمهوریت، دزدان و جنگ‌سالاران آن، با فرار ننگین ‌شان ثبت تاریخ کردند و رقم زدند؛ همان ‌هایی که می ‌خواستند دموکراسی را فقط به نمایش بگذارند.

طالبان شاید با هر کسی پشت میز مذاکره بنشینند، اما با کسی که امضاکنندهٔ توافقات استراتژیک ـ امنیتی با آمریکا بوده است، هرگز؛ مگر این‌ که معجزه ‌ای دیگر رخ دهد که من دیگر به آن باور ندارم.

مهم ‌تر از همه این ‌که:

اگر طالبان به فتح خود افتخار می‌کنند و مدعی‌اند که آمریکا و ناتو را شکست داده‌اند، به باور من در این صورت هیچ منطقی وجود ندارد که با چنین «هم‌صدایی»هایی که نه بین‌القومی‌اند و نه در قالب واقعی بین‌الافغانی می ‌گنجند باب مذاکره را باز کنند.

یکی از ده ‌ها دلیلی که دولت وقت در جریان توافقات دوحه عملاً به حاشیه رانده شد، همین مسئله بود؛ زیرا دولت، دست‌ نشانده تلقی می‌شد و خود امضا کنندهٔ معاهدهٔ استراتژیک ـ امنیتی با آمریکا بود.

به همین ترتیب، یکی از ده‌ها دلیلی که جناب حامد کرزی کشور را ترک نکرد، نپذیرفتن مسئولیت مستقیم امضای چنین توافقاتی بود؛ همان کسی که حتا صبغت‌الله خان را در لویه ‌جرگه فرمایشی زمانی که از او خواست توافقات استراتژیک ـ امنیتی با آمریکا را امضا کند ، به ‌صراحت «دوپیسه» کرد که حتا تف هایش هم باد شد.

 

 غرزی لایق 

«پاس ‌داران» زبان «پارسی» در جغرافیای زخمی ما، بیش ‌ترینه در بیرون مرزها، از هر زمان دیگر آسیمه‌ گی و سرخورده ‌گی به نمایش می ‌گذارند و پرده‌های تازه ‌تر را در خیمه ‌شب ‌بازی نژاد و تبار و چه ‌بود خویش می ‌دَرَند. این «پاس‌داران» که چندیِ شان از شمار انگشتان زیاد نیست، در ذات خویش همان بازمانده‌های فرسوده‌ی روزگار «جنگ سرد» اند که در صف‌آرایی‌ های «چپ» و «راست»، یعنی در متن سارختارهای فرمایشی و فرسایشی «مارکس ‌باوری روسی» و اخوانیت ستیزه ‌گر، پنج ‌دهه‌ی پیهم به مثابه‌ی ابزار ارزان جنگ ‌های خونین نیابتی، کشتارهای خوف‌ ناک فردی و جمعی، ویران ‌سازی زیرساخت‌ها و هستار همبود گاه افغانی، گسترش و همه ‌گیر‌سازی فرهنگ خشونت، ترس و باغی ‌گری، چور، دزدی و چپاول، ترور و دهشت و آدم ‌ربایی، پاشیدن بذر خبیثه‌ی جدایی، تجزیه و جنگاندن تبارها و پخش پندارهای زیان ‌آور مرکزگریزی، فدرال ‌خواهی و پارچه ‌سازی وطن یگانه و سربلند ما بوده و در امروز سرگرم عروسک‌ بازی «من افغان نیستم» و خط‌ کشی جاهلانه‌ی «افغان و غیر افغان» فرسخ‌ ها دور از مرزهای افغانستان اند.

شماری از چنین گماشته ‌های شیطنت و تزویر زیر روپوش لقب‌ های دانشی برساخته، در ساحل‌ های آرام دیار غرب از گریزگاه ‌های خویش سر بیرون آورده اند و آژیر دروغین و بی ‌بنیاد بربادی هویت تاجیکی و حذف زبان فارسی در افغانستان را به صدا درآورده اند. هویت دیرینه‌ی تاجیکی و زبان کهن فارسی اشیایی نیستند که با هر دگرگونی موسومی و بادهای پادشاه ‌گردشی‌های سیاسی آسیب ببینند و به عروج و نزول دولت‌ها و نظام‌ها و لشکرکشی ‌های بیرونی از جا بلرزند و صدمه ببینند. این هویت‌ بی‌ بنیاد و بی ‌ریشه‌ و تصنعی افراد و چهره‌های بادآورده است که با هر خم ‌وچم سیاست‌ها و پیوست‌ها و گسست‌ها در متن حادثه‌های اجتماعی-سیاسی چون برگ خزانی می ‌لرزند و فرومی ‌ریزند و با رسوایی و بدنامی از رزم‌ گاه زنده ‌گی طرد و جاروب می ‌شوند.

کی ‌ها زوال و افتاده‌گی هویت تاجیکی و هر هویت تباری دیگر در جغرافیای چند قومی ما را موعظه می ‌کنند؟ چرا به چنین حلقه‌ی شیطانی چنگ انداخته اند؟ کدام دورنمای خیالی را با چنین پیش‌ گفته‌ های نازا و ناقص در دماغ‌ های سنگک ‌شده و وجدان‌های خوابیده‌ی خویش می ‌پرورانند؟ چرا این نداهای خبیثه در قلب و دماغ توده‌های قوم‌ها و قبیله‌ها نشست ‌گاه نه ‌می‌ یابد؟

کسانی ‌که به ترفند «هویت تاجیک در خطر است» دل بسته اند، با دید شتابنده‌ی لوحه‌ی دیروز فردیت شان، بیش ‌ترینه آنانی اند که در زیر سایه‌ی یکی از انجام‌ های حزبیت و ایدیولوژی‌زده‌ گی زمان «جنگ سرد» لمیده و کینه‌ی دیرینه‌ی قومیتی خویش را با روپوش «ایزم‌ های» کسانه‌ یی و بی ‌گانه پرده ‌پوشی می ‌کرده اند. تند گراترین و بی ‌رحم ‌ترین اخوانی دیروز و مست ‌ترین و خیال ‌پردازترین شاگرد آموزش ‌گاه «مارکس ‌باوری روسی» پارینه امروزه با شمشیر دودمه به بزن ‌گاه جنگ قومی شتافته و به حیث سرباز قدمه‌ی نخست مصاف تباری و زبانی و سمتی و زیاده ‌خواهی قومی سرگرم ژاژخایی هویتی اند. «هویت تاجیک در خطر است» همان غلاف فریبنده و واهی است که در پناه آن «هویت» برباد رفته و نفی‌ شده‌ و گذشته‌ی مرموز و بزه‌ کار خود را پنهان می ‌کنند. پاس ‌داری از هویت تاجیک و ده‌ها هویت تباری دیگر سرزمین دردمند ما نیاز به هیچ دایه‌ هایی مهربان‌ تر از مادر نه ‌دارند که با هویت، ارزش‌های مادی و روحانی، سربلندی‌ها و آرزوهای تبارهای خوش‌نام دیار ما، به ویژه طی نیم‌سده‌ی اخیر گه‌ شماری کشور ما بی‌عفتی و سبک‌ سری پیشه نموده و از نام تبارها رزق حرام کمایی کرده اند. همان ‌گونه که هویت تاجیک‌ها و تبارهای دیگر این سرزمین از زیر بار هجوم‌ ها و لشکرکشی‌ها و تجاوزهای زورمندان جهان با سرفرازی و پای ‌داری و خوش ‌نامی تا ما رسیده اند، به همان‌ شکل در امروز نیز هیچ پیش ‌زمینه به هدف تهدید، خطر و حذف هویت‌های تباری در کشور، چه از بیرون و چه از درون، وجود نه ‌دارد.

با نگاه شتاب ‌زده به پیشنیه‌ی فردی چنین داونده ‌های ناکام تاجیک ‌پرستی و بازکردن پرونده‌های سیاه شان به ساده‌ گی درمی ‌یابیم که این‌ها در سوزنده ‌گی تبارز تاجیک ‌زده‌گی لجام ‌گسیخته، طی تمام زمان تگاپوهای قومی خویش چه در صدر، چه در میانه و چه در حاشیه‌ی حاکمیت ‌ها به داعیه‌ی تاجیک‌ ها، به ارزش‌های تاجیکی، به زبان، به هم‌ زیستی برادرانه، به نان و سفره‌ی غریبانه‌ی تاجیک ‌ها، به آرمان‌ ها و آرزوهای تاجیک‌ها، به پاکیزه‌ گی و پاک ‌منشی تاجیک ‌ها به دیده‌ی حقارت نگریسته و در رقابت زراندوزی برهه‌ی بیست ‌ساله‌ی «جمهوریت» شر و فساد شهر و روستا و دهکده‌ی خود شان فقیرتر و گرسنه ‌تر و ویرانه‌ تر باقی مانده، خود با پشتاره‌های دالر و طلا و نازپرورده‌های خویش به غرب فراری شدند و توده‌ی چاپیده ‌شده و دزدی ‌شده‌ی تاجیک را به دست سرنوشت و تنگ ‌دستی رها نمودند.

مایه‌ی شگفت ‌زده‌گی می ‌شود زمانی‌ که این گرگان تباری زبان فارسی و فارسی ‌گویی را مال فردی خیل و ایل خود اعلام می ‌دارند و به دیگران برچسپ طعنه‌ی بی ‌زبانی و بی ‌هویتی می ‌چسپانند. شرم تان باد! هر گاه پارینه‌ی چندین ‌سده‌ی بلندای زبان فارسی به برکت نیت و اراده‌ی و آگاهی عرب و ترک و پشتون چاره ‌سازی شده، در افغانستان معاصر زبان فارسی زیر سایه‌ی فرمان ‌روایی «سه‌صدساله‌ی پشتون‌ها» پاس‌ داری و زنده نگه ‌داشته شده است. وزنه‌ی آفریده‌های ادبی، هنری، پژوهشی و دانشی در زبان فارسی از خامه‌ی دیگران، به ویژه پشتون ‌نَسَبان، خیلی سنگین ‌تر از آن است که تاجران فارسی ‌فروشی امروزین قلقله می‌کنند. به این «هوش‌مندان» و «هوش ‌داردهنده‌ گان» ریایی فارسی ‌مشربی باید گوش ‌زد گردد که زبان فارسی و فرهنگ ریشه‌ دار این زبان ارزش و گنجینه‌ی سراسری- وطنی افغانستان به شمار رفته و به چنین دایه ‌نمایی ‌های نازا و سترون هیچ نیازمند نیست. زبان فارسی یکی از زبان‌های پذیرفته ‌شده‌ی مردم افغانستان است و با مرگ فزیکی ابن فلان تاجیک و غیر تاجیک نه‌ می ‌میرد.

بی ‌گمان، هر گفتمان، هر پیش ‌نویس و هر اندیشه که جوهر آن را سلامتی افغانستان، بسنده ‌گی صلح، ثبات و رفاه همه ‌گانی برای باشنده‌ گان چند قومی کشور ما بسازد سزاوار لبیک و احترام است، مگر آن ‌که در عقب چنین نوآوری ‌ها چهره‌ها، ساختارها و پندارهای افغان ‌ستیز، ناپاک، تجزیه ‌طلب و آزمایش ‌شده ‌یی که از کوره‌ی کینه‌های ایدیولوژیک دیروز و سوزش کهتری تباری سر بیرون آورده و دماغ نورسته ‌های بی ‌خبر و گرامی ما را آلوده ساخته و آرزومند راه‌اندازی دوباره جنگ و حمام خون در کشور قرار داشته باشند. هر گفتمان قابل پذیرش و حرمت است که درون ‌مایه‌ی آن از زهر پشتون ‌ستیزی و کینه با پشتون ‌ها و تبارهای دیگر افغانستان تهی باشد. هر گفتمان ارجمند است که از ذات پاکیزه و بی ‌ریای افغان ‌های وطن ‌دوست به بزن‌ گاه راه ‌یابی به سوی افغانستان یک ‌پارچه و غیر قابل تجزیه پرتاب گردد.

کابل

۲۰ دسامبر سال ۲۰۲۵ میلادی

 

 انجنیر زلمی نصرت

دنمارک  

سال گذشته راهی افغانستان شدم.

در طیاره بیش از چهل نفر بودند؛ برخی با خانواده و کودکان شان، برخی تنها مثل خودم، از هر گوشه ‌ی جهان.

ترکیب مسافران طوری بود که اگر طیاره سقوط می ‌کرد، تحلیل ‌گران می‌ گفتند:

«تنوع قومی به شکل عادلانه حفظ شده است.»

هر کسی حرفی داشت: بعضی از دیدار اقارب و وطن می ‌گفتند، بعضی دیگر از درد بی ‌کسی و مشکلات مالکیت زمین و خانه که در دوران جمهوریت توسط زورمندان تصرف شده بود.

من اما بیشتر کنجکاو بودم روند توزیع تذکره را ببینم.

 

باور کنید، در تمام این رفت‌ وآمدها، چیزی به نام «افغان و ناافغان» اصلاً مطرح نبود.

هیچ تاجکی از تاجک نمی ‌پرسید «کیستی»،

هیچ اوزبیکی دنبال شجره ‌نامه نمی ‌گشت،

هیچ هزاره‌ای فرم قومیت پر نمی ‌کرد.

 

همه فقط یک درد داشتند: کاغذی که ثابت کند وجود دارند و هویت دارند و آدم هستند.

آن‌ جا بود که فهمیدم این جنجال «افغان و ناافغان» را نه مردم صف کشیده دارای هویت مشترک، بلکه چند آدم بیرون ‌نشین ساخته ‌اند؛ کسانی که نه صف را دیده ‌اند، نه رش را، اما متخصص تولید بحران‌اند.

 

این آدم‌ ها از بی ‌نقشی زود بیدار می ‌شوند،

از نداشتن نقش زود عصبانی می ‌شوند،

و برای اینکه چند روزی در فضای مجازی زنده بمانند، ملت را دو دسته می ‌کنند:

یکی «اصیل»، یکی «مشکوک»

.

اما واقعیت چیز دیگری بود.

ادارات برخلاف تحلیل‌ های بزرگ و انقلابی بیرون‌ نشین‌ ها شرایط و تسهیلات را فراهم کرده بودند؛ البته به نوبت، خیلی هم به نوبت، آن ‌قدر که گاهی حس می ‌کردی دولت می ‌خواهد اول وفاداری ‌ات را آزمایش کند، بعد هویتت را بدهد.

مردم برای اخذ تذکره در ادارات اخذ تذکره در ولایات، سرای شمالی و جنگلک کابل بیشتر صف کشیده بودند.

اینجا بود که فهمیدم: بحران واقعی، نه در صف ‌هاست، نه در کاغذ ها، بلکه در ذهن آدم‌ هایی است که هیچ نقشی در زندگی واقعی مردم ندارند و در انتظار تصمیم بیرونی ها لحظه شماری می‌کنند.

 

عبدالملک پرهیز

افغانستان یو ځل بیا د سیمه‌ ییزو امنیتي معادلو د بحث په مرکز بدل شوی دی. په داسې حال کې چې ایران د افغانستان او پاکستان ترمینځ د مینځګړیتوب ادعا کوي، په تهران کې د سیمې د هېوادونو په غونډه کې د افغانستان پر ضد داسې امنیتي بندونه ځای پر ځای کېږي چې د افغان لوري له‌خوا د نه منلو وړ بلل کېږي. د افغان پلاوي نه ګډون یوازې یو دیپلوماتیک اعتراض نه و، بلکې د هغه سیاست پر وړاندې یو سیاسي پیغام و چې غواړي د افغانستان پر ځای د نورو روایت ومنل شي.

دا وضعیت پوښتنه راپورته کوي چې ایا افغانستان باید تل د تورونو په ردولو بوخت پاتې شي، که د سیمه ‌ییز امنیت په معادله کې خپل ځای له سره تعریف کړي؟

پاکستان له کلونو راهیسې د خپلې کورنۍ بې‌ثباتۍ، وسله ‌والو خوځښتونو او امنیتي ناکامیو مسوولیت پر افغانستان ور اچوي. د «ترهګرۍ پر وړاندې د مبارزې» تر عنوان لاندې اسلام‌اباد هڅه کوي چې خپله کورنۍ جګړه نړیواله کړي او افغانستان د یوه اسانه هدف په توګه معرفي کړي.

خو دا سیاست نه یوازې له نړیوالو اصولو سره په ټکر کې دی، بلکې د دولتونو ترمینځ د اړیکو بنسټونه هم کمزوري کوي. هېڅ هېواد د بل هېواد د کورنۍ ګډوډۍ مسوول کېدای نه شي. که پاکستان په خپل قلمرو کې له امنیتي ننګونو سره مخ دی، د حل لاره یې په کابل کې نه، بلکې په اسلام‌اباد کې دي.

پاکستان غواړي داسې وښيي چې که دی ناامن وي، نو ټوله سیمه ناامنه ده. حال دا چې حقیقت دا دی چې پاکستان ناامن دی، ځکه د پاکستان خپله تګلاره له ستونزو ډکه ده.

ایران له افغانستان سره په ظاهره د اړیکو د ښه والي خبرې کوي، خو په عمل کې د دوه‌ ګوني سیاست پرمخ وړي. له یوې خوا اقتصادي تعامل، د کډوالو موضوع او سوداګري مطرح کوي، خو له بلې خوا په سیمه ‌ییزو غونډو کې د افغانستان پر ضد ګونګ او سیاسي امنیتي بندونه منل کیدو ته وړاندې کوي.

مینځګړیتوب هغه وخت مشروع ګڼل کېږي چې ناپيلتوب، اعتماد او انډول په کې شتون ولري. کله چې یو هېواد د بل هېواد پر ضد په پرېکړه ‌لیک کې بندونه ځای پر ځای کوي، بیا د مینځګړي دعوه کوي خپل اعتبار له لاسه ورکوي. ایران په دې توګه افغانستان د فشار د کارت په توګه کاروي، نه د یوه خپلواک او برابر شریک په توګه.

افغان لوري په سمه توګه اعلان کړی چې له افغان خاورې څخه هېڅ ډلې ته اجازه نه ورکول کېږي چې د ګاونډیو پر ضد ترې کار واخیستل شي. دا دریځ له نړیوالو اصولو سره سم دی او سیاسي مشروعیت لري. خو په نړیوال سیاست کې یوازې حق لرل بسینه نه کوي. که افغانستان یوازې دفاعي دریځ ولري او له غونډو څخه ځان وباسي، نو خطر دا دی چې نور به یې پر ځای خبرې کوي، نور به یې روایت جوړوي او نور به پرېکړې ورباندې تحمیلوي. له همدې امله نه ګډون باید د یوې فعاله او بدیله دیپلوماسۍ برخه وي، نه د ګوښې کېدو لامل وګرځي.

افغانستان اړ دی څو د احساساتي غبرګون پر ځای، سیمه‌ ییز امنیت د یوې منظمې پالیسۍ په چوکاټ کې تعریف کړي. دا پالیسۍ باید پر څو بنسټیزو اصلونو ولاړه وي.

لومړی، افغانستان باید ځان د ستونزې برخه نه، بلکې د حل برخه معرفي کړي. دویم، امنیت باید دوه اړخیز وبلل شي، نه یو اړخیز. درېیم، د امنیتي تورونو سیاسي کول باید په اسنادو او شفافیت سره بې‌اغېزې شي.

افغانستان کولی شي د نه مداخلې، دوه اړخیز درناوي او ګډ امنیت په بنسټ د ګاونډیو لپاره یو واضح چوکاټ وړاندې کړي. همدارنګه، اقتصادي پیوستون، ټرانزیټ او سیمه‌ ییزې پروژې د امنیت د یوه مهم عنصر په توګه وکارول شي. هغه سیمه چې اقتصاد یې یو بل پورې تړلی وي، جګړه پکې ګرانېږي.

ایران او پاکستان دواړه، په ښکاره او که په پټه، د افغانستان له کمزورتیا ګټه اخلي. خو دا وضعیت تلپاتې نه دی. افغانستان که غواړي د تورونو، فشارونو او دسیسو دا کړۍ ماته کړي، نو باید له دفاعي سیاست څخه ووځي او د سیمه ‌ییز امنیت په معادله کې د فعال، باوري او مسوول لوبغاړي رول ولوبوي.

په نړیوال سیاست کې حق هغه وخت اورېدل کېږي چې تر شا یې منظم فکر، واضح ستراتیژي او فعاله دیپلوماسي ولاړه وي. افغانستان که دا درې سره یو ځای کړي، نه یوازې بهرنۍ دسیسې شنډولی شي، بلکې د ثبات او پرمختګ لپاره به هم واقعي لاره پرانیزي.

 


حميدالله بسيا
په انساني تاریخ کې جګړې تل له وینو، وېر، ګډوډۍ او په جګړو کې د ښکېلو کورنيو له ژورو کړاوونو سره تړلې دي. خو د جګړو په بهير کې ستره غمیزه بيا د سرتېرو ورک کېدل دي ، دا هغه درد دی چې تر ټولو اوږد، تر ټولو مبهم او تر ټولو سوزوونکی اغېز ښندي. د ورک شوي سرتېري د کورنۍ ژوند د یوې داسې کړۍ په څېر کېږي چې نه ختمېدونکی انتظار، هیلې، نا هیلی، او د څو ثانیو خبر ته کلونه کلونه سترګې په لاره کېدل پکې شامل وي. د داسې کورنیو لپاره تر ټولو سخته ضربه دا ده چې نه د مرګ یقین شته او نه د ژوند نښه، نه د قبر ځای معلوم دی او نه د برخلیک څرک.
په نړۍ کې د بېلابېلو جګړو اوږد تاریخ د سلګونو زرو داسې کورنیو شاهد دی چې خپلوان یې د جګړو په ډګر کې ورک شوي دي.
 د افغانستان د جګړو په اوږدو کې زرګونه افغانان داسې ورک اعلان شول چې هېڅکله یې برخلیک روښانه نه شو. ډېر یې په لرې پرتو سیمو کې د جګړې په دوړو کې ورک شول، ځینې یې په اسارت کې مړه شول او د ځینو جسدونه هېڅکله هم پیدا نه شول. تر ننه هم د افغانستان جګړه د سلګونو کورنیو لپاره د ورک عزیزانو د ناڅرګند برخلیک د درد یو ژوندی یاد دی.
په عراق کې د ۲۰۰۳ وروسته جګړې هم د ورک شویو کسانو اوږده لړۍ پرېښوده. د سختو جګړو، بمباریو او مذهبي تاوتریخوالي په منځ کې زرګونه سرتېري  داسې ورک شول چې اسناد، شواهد یا جسدونه یې هېڅ نه دي موندل شوي.
د جګړې د ماهیت له امله، ورک کېدل تل د جګړې یوه طبیعي خو دردناکه پایله ده. د جګړې په منځ کې د سرتېرو د ورک کېدو لاملونه ګڼ دي: د جګړې شدت، د جسد د لېږد نه امکان، د سیمې سقوط، اسارت، یا د جګړې په میدان کې د اسنادو له منځه تګ.
په ډېرو هېوادونو کې د ورک سرتېرو لټون یو اوږد، ګران او ځینې وخت ناکامه چاره وي. د هغو کورنیو لپاره چې عزیزان یې ورک وي، تر ټولو سخته دا ده چې د نوم، سیمې یا جسد د نه‌موندلو له امله نه د ماتم دروازه بندېږي او نه د هيلو څراغ مړکېږي.
د اوکراین د وسله‌والو ځواکونو کې هم د لادرکه پوځیانو د کورنیو ستونزې یوازې څو ځانګړې او ګوتو په شمار پېښې نه دي، بلکې یو ژور، پراخ او هراړخیز انساني بحران دی. دغه کورنۍ له رواني، حقوقي، اقتصادي او ټولنیزو فشارونو سره داسې لاس و ګرېوان دي چې ډېری وخت یې درد د هغو کسانو له غم څخه هم زیات وي چې د خپل عزیز د مرګ رسمي خبر ورته رسېدلی وي. د دې ټولو تر ټولو دروند اړخ د نامعلوم برخلیک عذاب دی. خپلوان یې د میاشتو او کلونو لپاره نه پوهېږي چې عزیزان یې ژوندی دي، ټپيان دي، په بند کې دي او که وژل شوي. دا اوږدمهاله بې‌خبري انسان د تلپاتې انتظار په داسې کړکېچ کې ایساروي چې د ذهن ارام، د کور سکون او د ژوند نظم له منځه وړي.
په نړيوالو رسنيو کې د اوکراين د سمندري ځواکونو د ۳۷مې سمندري لوا په اړه تفصيلي راپور يو ځل بيا د نړۍ د بشري حقونو د سازمانونو توجه په جګړو کې ورک شويو سرتېرو ته اوښتې ده چې ډېر خواشينونکی ښکاري. د اوکرايني سرتېرو ډېری کورنۍ د هیلې او ناهیلي تر منځ ژوند کوي؛ هره ورځ له  هره ځایه د خبر په تمه وي او هره شپه د سوچونو په طوفان کې ويده کېږي. د لېوا د قوماندانۍ او دولتي ادارو له خوا د معلوماتو نشتوالی، ځنډ او بې‌پروايي د دوی اندېښنه او غوسه نوره هم زیاتوي. ډېری کورنۍ وایي چې له چارواکو سره اړیکه جوړول ستونزمن دي، ځینې اسناد ورک یا بې‌خبرو کسانو ته سپارل کېږي، پلټنې بې‌نتیجې پاتې کېږي او چارواکي له کړنو ښکاري چې دوی له دې سترو اندېښنو سره څومره سطحي چلند کېږي . همدا بې‌باوري د دې لامل شوې چې کورنۍ په ټولنیزو شبکو کې ګروپونه او اکاونټونه جوړ کړي، د خپلو لادرکه عزیزانو د لټون په اړه معلومات شریک کړي، یو بل ته قانوني لارښوونې وکړي او هغه مسوولیتونه چې بايد حکومت پرغاړه اخيستی وای په خپله پرغاړه واخلي.
اقتصادي ستونزې د دې کړکېچ بل دروند اړخ دی. ډېری کورنۍ خپل نفقه ګټونکي له لاسه ورکوي او له اقتصادي لحاظه په لا کمزوري حالت کې پاتې کېږي. له دې سره د مرستو ترلاسه کول له لا نورو ستونزو او پيچيلتياوو سره مخ کوي. اداري اوږدې پروسې ډېرې مغلقې او پېچلې دي. مرستې ځنډېږي، اسناد ردېږي او يا ورک کېږي، او کورنۍ مجبوره کېږي وکیلان وګماري، چې مصارف یې د هغو مکافاتو نه پورته وي چې دوی یې ترلاسه کوي. کله ناکله خو ان داسې ښکاري چې قانوني پروسه د خلکو د ملاتړ لپاره نه، بلکې د هغوی د ستړیا لپاره جوړه شوې وي.
د جګړې په نږدې څلور کلونو کې حکومت ، د لادرکه پوځیانو د وضعیت د تثبیت، د اسيرانو د تبادلې، د لټون د شفاف بهیر، او د کورنیو د مالي حقونو د منظمولو لپاره لازم ګامونه نه دي پورته کړي. د دې بې‌پروایۍ پایله یوازې اداري ګډوډي نه ده، بلکې په خلکو کې هغه ژور درد دی چې د دولت او ولس تر منځ واټن ورځ تر بلې پراخوي.
همدا بې‌باوري او د ورک شويو سرتېرو د کورنيو ستړیا ورو ورو په یوه ګډ حرکت بدل شوې ده. د کییف او اوډیسا وروستيو لاریونونو ثابته کړه چې د لادرکه کسانو کورنۍ نور د چوپ کېناستو توان نه لري. د خلکو شمېر ورځ تر بلې زیاتېږي او دا څرګنده شوې چې که حکومت ژر، روښانه او عملي ګامونه وانخلي، نو د یو سخت داخلي کړکېچ د رامنځته کېدو امکان ډېر لوړ دی. د دغو کورنیو درد یوازې شخصي غم نه دی؛ دا د ټولې ټولنې د ثبات، باور او راتلونکي لپاره یو خطرناک زنګ دی. تر هغه وخته چې حکومت د لادرکه پوځیانو د برخلیک، د کورنیو د حقونو او د مرستو د مدیریت لپاره عادلانه او انسان محوره تګلارې جوړې نه کړي، د خلکو غږ به لا پسې لوړ شي او د ټولنې دننه درز به خطرناک ژور شي.
پايله دا چې ورک شوي سرتېري د جګړې تر ټولو دردناکه او اوږدمهاله پېښه ده. د نړۍ په ډېرو هېوادونو کې د جګړو له پای ته رسېدو کلونه وروسته هم کورنۍ لا د خپل عزیز د برخلیک په تمه پاتې وي. تر هغه چې حکومتونه، نړیوال سازمانونه او جګړه‌ اړخونه په ګډه د لټون منظم، شفاف او انساني میکانیزمونه جوړ نه کړي، د ورک شویو سرتېرو موضوع به د نړۍ په حافظه کې د نه ختمېدونکي درد په توګه پاتې شي.

زیاتې مقالې …